مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
208
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين بوده است كه چون جنگ در ميان شاپور و غريب واقع شد و بشاپور رفت آنچه رفت ، پسر شاپور با قليلى از لشگريان پدر بسوى شيراز بگريخت و پناه بورد شاه برد و آنچه از غريب بر ايشان رفته بود ، با ورد شاه حديث كرد . ورد شاه ، سخن او را بشنيد . به او گفت : به من بگو كه زن من تندرست است يا نه ؟ پسر شاپور گفت : زن ترا غريب بگرفت در آن هنگام ، ورد شاه گفت : بزندگانى خود سوگند كه در روى زمين از بدويان و مسلمانان ، كس زنده نگذارم . پس از آن كتابها بنايبان بلاد خود بنوشت . ايشان بپذيرفتند . ملك شمارهء لشگر بديد . هشتاد و پنج هزار بودند . درحال ، خزاين بگشود و اسلحهء جنگ بمردان بخش كرد و روز ديگر روان گشت تا باسبانبر مداين برسيدند و در خارج شهر فرود آمدند . آنگاه كليجان و قورجان پيش آمده ، زانوى ملك غريب ببوسيدند . گفتند : اى ملك ، دل ما را بدست آور و جنگ اين لشگر بما واگذار . ملك گفت : اين لشگر و اين شما . هرچه دانيد ، بكنيد . در آن هنگام ، كليجان و قورجان بر هوا شدند و بخرگاه ورد شاه فرود آمده ، ديدند كه او بر تخت عزت نشسته و پسر شاپور بر دست راست او نشسته و سرهنگان از چپ و راست ايستاده ، در كشتن مسلمانان مشورت همىكنند . آنگاه كليجان پيش رفته ، پسر شاپور را بربود و قورجان نيز ورد شاه را ربوده ، بنزد غريب بياوردند . غريب فرمود ايشان را چندان بزدند كه از خويشتن برفتند . پس از آن كليجان و قورجان تيغها بركشيدند و روى بكفار گذاشتند و ايشان را پاك بكشتند و بسوى غريب بازگشته ، دست او را ببوسيدند . غريب ، كردار ايشان بپسنديد و غنيمت كفار بديشان بخشود . ايشان ملك را دعا گفتند و بازگشته ، مالهاى كافران جمع آوردند . غريب را كار بدينگونه شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .